تبلیغات
[تــــنــهـــاتــــر از خـــدا] تنهاتر از خدا - دل نوشــتــه ی یــکـــی از بـــهــتــریــن دوســتـان دورم
تنهاتر از خدا
تـــــــــنـــــــهــــــــاتـــــــر از خــــــــــــــدا

بخدا عاشقتم محسن


تنها تر از خدا




تنها تر از خدا

میگفت:تنها تر از خدا

میگفتم:تنها تر از خدا که نمیشه

میگفت:میشه

میگفتم:نه نِ می شه

گفت:روزی که بهش رسیدی میفهمی که میشه

اینها رو دوستم میگفت

دوست زیاد داشتم اما این یکی از بهترین دوستام بود

همیشه باهاش تو چت روم ها بودم اسم ای دیش “تنها تر از خدا”بود

همیشه بهش فکر میکردم که چرا “تنها تر از خدا” این همه اسم طراوت,شب تنهایی,زیبای خفته چرا “تنها تر از خدا”

مگه “تنها تر از خدا” هم هست اخه مگه میشه “تنها تر از خدا”بود

یه روز بهش گفتم مگه “تنها تر از خدا” هم وجود داره

گفت اره “تنها تر از خدا” هم وجود داره

یه خنده کردم

گفتم:اخه چطوری؟

گفت:نمیشه با حرف گفت چطوری باید خودت بهش برسی ولی امیدوارم هیچ وقت “تنها تر از خدا”نشی

بعد هم یه خنده کرد و دیگه چیزی نگفت سکوت کرد

هر چی فکر کردم منظورش نفهمیدم

اخه نمیدونستم تنهایی یعنی چی

تنها نبودم تا اون موقع

گذشت و گذشت…

همش با هم بودیم همش به این فکر میکردم چرا “تنها تر از خدا”

تا اینکه همه چی برعکس شد میگن هر بهاری پاییزی هم داره پاییز من شروع شده بود تنها شده بودم هیشکی رو نداشتم اطرافم

تو تنهایی خودم مونده بودم.شده بودم فقط خودم از کسی خبری نبود

هیچ راهی نداشتم…

یادم افتاد به خدا رفتم پیش خدا خیلی باهاش حرف زدم درد و دل کردم

تو همین حال و هوا بودم که یک هو یاد “تنها تر از خدا”افتادم

دیدم راست میگفت دوستم “تنها تر از خدا”هم وجود داره

خدا تنها نبود

این من بودم که تنها بودم

ادمهای زیادی مثل من بودن که باهاش حرف بزنن

پس خدا تنها نبود اطرافش شلوغ بود همیشه

این من بودم که تنها بودم

اره درست فهمیدین حالا دیگه من شده بودم “تنها تر از خدا”

خدا کسانی داشت که اطرافش باشن من بودم که فقط خدا رو داشتم

به حرف دوستم رسیدم اما کاش هیچ وقت نمیرسیدم به حرفش

اینم از حرف دوستم امیدوارم که بفهمین چی گفتم شاید بتوننین درکش کنین امیدوارم هیشکی نخواد تجربه کنه این چیز ها رو برای همه دوستام ارزوی خوشبختی میکنم یه خورده دیگه هم مینویسم شاید دوس داشته باشین بخونین

 

رفتم پیش خدا صداش زدم

فریاد زدم

بد گفتم

فکر میکردم نمیشنوه صدای من رو

همه حرفهام رو زدم

اشک ریختم

اخرش که خواسم برم گفتم خدا تو هم نخواستی حرفهام رو بشنوی

من رفتم قافل از اینکه هر لحظه خدا

در کنارم بود دستش رو گذاشته بود روی سرم و نوازشم میکرد

با گرییه من گریه میکرد

وقتی خواستم بلند بشم زیر دستم رو گرفت بلندم کرد و همیشه کنارم ماند هر جا که رفتم


تنها تر از خدا

تنها تر از خدا

میگفت:تنها تر از خدا

میگفتم:تنها تر از خدا که نمیشه

میگفت:میشه

میگفتم:نه نِ می شه

گفت:روزی که بهش رسیدی میفهمی که میشه

اینها رو دوستم میگفت

دوست زیاد داشتم اما این یکی از بهترین دوستام بود

همیشه باهاش تو چت روم ها بودم اسم ای دیش “تنها تر از خدا”بود

همیشه بهش فکر میکردم که چرا “تنها تر از خدا” این همه اسم طراوت,شب تنهایی,زیبای خفته چرا “تنها تر از خدا”

مگه “تنها تر از خدا” هم هست اخه مگه میشه “تنها تر از خدا”بود

یه روز بهش گفتم مگه “تنها تر از خدا” هم وجود داره

گفت اره “تنها تر از خدا” هم وجود داره

یه خنده کردم

گفتم:اخه چطوری؟

گفت:نمیشه با حرف گفت چطوری باید خودت بهش برسی ولی امیدوارم هیچ وقت “تنها تر از خدا”نشی

بعد هم یه خنده کرد و دیگه چیزی نگفت سکوت کرد

هر چی فکر کردم منظورش نفهمیدم

اخه نمیدونستم تنهایی یعنی چی

تنها نبودم تا اون موقع

گذشت و گذشت…

همش با هم بودیم همش به این فکر میکردم چرا “تنها تر از خدا”

تا اینکه همه چی برعکس شد میگن هر بهاری پاییزی هم داره پاییز من شروع شده بود تنها شده بودم هیشکی رو نداشتم اطرافم

تو تنهایی خودم مونده بودم.شده بودم فقط خودم از کسی خبری نبود

هیچ راهی نداشتم…

یادم افتاد به خدا رفتم پیش خدا خیلی باهاش حرف زدم درد و دل کردم

تو همین حال و هوا بودم که یک هو یاد “تنها تر از خدا”افتادم

دیدم راست میگفت دوستم “تنها تر از خدا”هم وجود داره

خدا تنها نبود

این من بودم که تنها بودم

ادمهای زیادی مثل من بودن که باهاش حرف بزنن

پس خدا تنها نبود اطرافش شلوغ بود همیشه

این من بودم که تنها بودم

اره درست فهمیدین حالا دیگه من شده بودم “تنها تر از خدا”

خدا کسانی داشت که اطرافش باشن من بودم که فقط خدا رو داشتم

به حرف دوستم رسیدم اما کاش هیچ وقت نمیرسیدم به حرفش

اینم از حرف دوستم امیدوارم که بفهمین چی گفتم شاید بتوننین درکش کنین امیدوارم هیشکی نخواد تجربه کنه این چیز ها رو برای همه دوستام ارزوی خوشبختی میکنم یه خورده دیگه هم مینویسم شاید دوس داشته باشین بخونین

 

رفتم پیش خدا صداش زدم

فریاد زدم

بد گفتم

فکر میکردم نمیشنوه صدای من رو

همه حرفهام رو زدم

اشک ریختم

اخرش که خواسم برم گفتم خدا تو هم نخواستی حرفهام رو بشنوی

من رفتم قافل از اینکه هر لحظه خدا

در کنارم بود دستش رو گذاشته بود روی سرم و نوازشم میکرد

با گرییه من گریه میکرد

وقتی خواستم بلند بشم زیر دستم رو گرفت بلندم کرد و همیشه کنارم ماند هر جا که رفتم




برچسب ها: عامو محسن، دوست تنهاتر از خدا، بهترین دوستم، خوشا شیراز، داداش محسن،
ارسال توسط موسی اسدی
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما راجب به مطالب ارائه شده چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin